در قسمت قبل تعریف کردم براتون که رستم بعد از اون دیدار نصفشبی با تهمینه، و شنیدن خواسته تهمینه که من همین امشب بچه میخوام و گفتن شرط های خودش که این قضیه سکرت باید بمونه، همون موقع موبد پرهنر رو صدا زد و گفت: «داداش، همین الان پاشو برو پیش شاه سمنگان، میخوام دخترش رو خواستگاری کنم.» شاه اولش یهجوری نگاه کرد که یعنی «چی؟ الان؟» اما همین که شنید خواستگار خودِ رستمه، یهو گل از گلش شکفت و گفت: «باشه! چرا که نه؟!» همون شب بساط عقد رو چیدن و رستم و تهمینه رسمی شدن. شب رو با هم گذروندند و شد اونچه که باید میشد! فردا صبحش قبل از رفتن، رستم یه مهره خانوادگی خیلی قیمتی و خاص داد به تهمینه و گفت: «این رو ببند به مو دخترمون یا بازو پسرمون که من اگر دیدمش بشناسمش.» نه ماه گذشت و سهراب به دنیا اومد؛ بچهای که از همون روز اول معلوم بود «معمولی» نیست. هی بزرگ و بزرگتر شد؛ جوری که تو دهسالگی هیچکس تو کل سمنگان جرئت نمیکرد باهاش کشتی بگیره. رستم این مدت پیش تهمینه نبود، ولی گهگاهی براش نامه و هدیه میفرستاد. تا اینکه سهراب که دیگه نوجوون شده بود، اومد سراغ مادرش و گفت: «خب مامان… من دقیقاً بچهٔ کیام؟» تهمینه هم که چند سالی این موضوع رو قایم کرده بود، بالاخره گفت: «باشه… راستشو بگم… تو پسر رستم دستانی.» نشونههای رستم—نامهها، مهرهٔ طلا، یاقوتها—همه رو ریخت جلوش. فقط یک چیز گفت که سهراب باید خوب میفهمید: «اگه افراسیاب بفهمه، کارت زاره.» ولی سهراب جوون بود و کلهاش داغ. همین که فهمید پسر رستمِ، فوری نقشه کشید: «میرم سپاه جمع میکنم، میرم ایران، کاووس رو از تخت میکشم پایین، تاج رو میذارم روی سر بابام رستم! بعدشم برمیگردم توران، افراسیابو هم جمع میکنم خودم میشینم به جاش.» خبر این فکرهای خطرناک مثل برق رسید به گوش افراسیاب. افراسیاب هم که استاد نیرنگ بود، گفت: «چه بهتر! بذار بره ایران بههم بریزه.» بلکی باباشم کشت راحت شدیم از دستش دوازدههزار جنگجوی تا دندون مسلح، با هومان و بارمان، فرستاد سمت سهراب. ولی یک سفارش خیلی مهم کرد: «فقط… هیچوقت بهش نگید پدرش کیه. بگید اومدید کمکش.» سهراب هم با سپاه هدیه شده از افراسیاب راهی ایران شد و در اولین نبردش با هجیر نگهبان دژ سپید موفق شد شکستش بده و اسیرش کنه. و حالا ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو!
در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم.
📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗
https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📱 اینستاگرام دیوان:
@diwan.podcast
💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
Podden och tillhörande omslagsbild på den här sidan tillhör
Hamid Hashemi. Innehållet i podden är skapat av Hamid Hashemi och inte av,
eller tillsammans med, Poddtoppen.