موسی موند و یک وصیتی که تا ابد تمومی نداشت. از پدرش هم ارثیهی خاصی واسش نموند. روزی که پدر ارث رو تقسیم میکرد، خونه رو بخشید به برادر بزرگِ آقا موسی، زمین کشاورزی رو داد به خواهر بزرگِ آقا موسی، مایملکهای کوچیک رو وقف خیریه کرد و وقتی نوبت موسی شد گفت:
«موسی بابا، من باارزشترین چیز دنیامو میدم به تو. باباجان، من ۸۰ سال نماز و روزه بدهی دارم، یه چند تا طلبکار هم دنبالم بودن توی این سالها، اونا واسه تو بابا...»
اینبار هم تا آقا موسی بیاد چیزی بگه، پدرش با چشمان باز و با نیمچه لبخندی که داشت، جان به جانآفرین تسلیم کرد.
Podden och tillhörande omslagsbild på den här sidan tillhör
امیرعلی مهاجری. Innehållet i podden är skapat av امیرعلی مهاجری och inte av,
eller tillsammans med, Poddtoppen.