او رفته بود، اما چیزی از او در مرد باقی مانده بود؛
چیزی از جنس شهامت، صدا، و سرانجام گفتن.
و آن شب، همان شبی شد که مرد برای همیشه بدون نیاز به صفحات نت به آواز و نواختن درآمد، سالیان سال در میان تاریکی جمعیت او را جست و دیگر موهایش را پریشان جلوی چشمانش رها نکرد تا اگر زن برگشت اینبار به جای نواختن و آواز خواندن فقط او را تماشا کند. و آن زن.... آن زن هیچگاه به آن شبنشینی برنگشت تا مرد سالیان سال عاشق بماند و جمعتی را از هنر خودش شگفت زده کند.
و شاید اگر روزی کسی از او میپرسید که آن زن، واقعا که بود؟ میگفت: نمیدانم.
فقط همین را میدانم که وقتی میآمد، صدایم معنا میگرفت، و وقتی رفت، معنایش شدم.
Podden och tillhörande omslagsbild på den här sidan tillhör
امیرعلی مهاجری. Innehållet i podden är skapat av امیرعلی مهاجری och inte av,
eller tillsammans med, Poddtoppen.