خزانی در راه است

کمی سوز و سرما در راه است

حرف برای نگفتن بی‌شمار مهیا هست

در میان اشک‌ و ناله و آه

نگاهم هنوز به رنگ کمان بعد باران است


غبار سفر که بنشیند

دل و دلداده که کنار هم نشیند

آغوش بعد مدت‌ها سرانجام به بار نشیند

به چشمان رمزآلودت

هر لب که تر کنی به جان نشیند


آتشی که در این خانه فکنده‌ای

عطری که در فضای وجود پراکنده‌ای

فروگذاشته مرا از هر خواهشی

جز دو چند صدای خنده بلند تو

چون شرابی که مرا از صافی تو قطره قطره می چکاند


آه که عمر در فصل خزان است

هر لحظه‌ از عمر به کام جهان است

ترسم که رسد وقت جدایی

در آن لحظه‌ای که ببینم

هنوز چشمانت کمی نگران است

Podden och tillhörande omslagsbild på den här sidan tillhör Gholamreza Aminian. Innehållet i podden är skapat av Gholamreza Aminian och inte av, eller tillsammans med, Poddtoppen.