جیمز و سیندی سالهاست که ازدواج کردن. یه روز صبح تو اتاق نشیمن نشسته بودن و قهوه مزه مزه میکردن که سیندی شروع کرد به شکایت از اوضاع بد روزگار. جیمز جواب نداد چون اونم درست همون احساس رو داشت. جیمز نویسنده بود و با بزرگترین مانع تو حرفهای که داشت مواجه بود، چون تازه وارد بازاری میشد که هیچ تضمینی نداشت. یه مدتی همونجا ساکت نشستن، بعد جیمز یهو یاد دوران قدیم افتاد. دورانی که تو هالیوود زندگی میکرد و بازیگر بود. چیزی یادش اومد که مسیر زندگیشون رو تغییر داد.
Podden och tillhörande omslagsbild på den här sidan tillhör
PersianBMS. Innehållet i podden är skapat av PersianBMS och inte av,
eller tillsammans med, Poddtoppen.